نفس نمی کشمت بسکه نیستی در من
نفس کشیدن من دست من نبوده و نیست
گرفته از تو چه پنهان دلم ولی انگار
دلی برای به دریا زدن نبوده و نیست
توان بغض ندارم چگونه گریه کنم
تو چشم داری و این پیرهن نبوده و نیست
نمی خورد به تنم این برای من تنگ است
که روح در به درم در بدن نبوده و نیست
سکوت ، حادثه، جنین نمی شود در من
برای مرگ، در این جا کفن نبوده و نیست
که مرگ قسمت جنگیدن است وقتی که
به قدر ثانیه ای تن به تن نبوده و نیست
اگر نمی کشمت روی دوش این تقدیر
مرا ببخش که این دست من نبوده و نیست
در امتداد همین کوچه های تنهایی
اگر چه دلخوشیم ما شدن، نبوده ونیست
همیشه از در و دیوار بر سرم بارید
برای گفتن " نه " یک دهن نبوده و نیست
نمی شود که تحمل کنم نمی فهمی
مقصری تو نه! این سوء ظن نبوده و نیست
تبلیغات